پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

پارسا و مهرسا

خ يا غ؟

مامان:پارسا جان، دوغ ميخواي يا آب؟ پارسا:دوخ! مامان :پارسا جوجه رو به سيخ بكشيم؟ پارسا: بله،سيغ!  
21 آبان 1391

بیست و یک ماهگی و یک خداحافظی...

خداحافظ  ای یار دیرین من   خداحافظ ای ... من در آخرین روز از بیست و یک ماهگیم با شیر مادرم خداحافظی کردم این ماه برای من اتفاقات زیادی رخ داد ،سفر های زیادی رفتم ،یک شعر دیگر یاد گرفتم و جملات زیادی میگم که بیشترشان سوالی میباشد شعر دیگری که یاد گرفتم این است : یک توپ دارم  قلقلیه     سرخ و سفید و ابیه      میزنم زمین هوا          نمیدونی تا کجا       من این توپ رو  نداشتم بابام بهم عیدی        یک توپ قلقلیه که البته من این شعر رو با اجرای ن...
14 آبان 1391

برج میلاد

به روش زیر میتوانید یک برج میلاد در خانه داشته باشید هر چه خانه سازی دارید روی هم بچینید ممکن است کمی ریزش داشته باشد ،ناراحت نشوید ممکن است کمی کج باشد ، این اشکال حتی در موارد واقعی هم اتفاق میافتد بله حالا شما یک "میلا "در اتاقتان دارید هنوز که دارید نگاه میکنید تمام شد اینم همون برج واقعی که کج ساخته شده ،شاید از همون موقع که این برج کج رو دیدم ایده ساخت برج تو ذهنم شکل گرفت! ...
8 آبان 1391

نقاشی

قبلا از آثار نقاشیم رو نمایی شده بود اما در ادامه جریان بزرگ شدنم ،در نقاشی هم پیشرفت چشمگیری داشتم دفترم را باز میکنم  و اول از همه ستاره بالای صفحه را رنگ میکنم بعد با این وسایلی که مامانم خیلی وقت پیش برام خریده بود به مناسبت باز گشایی مدارس ! (و من هیچ علاقه ای بهشان نشان ندادم اما حالا خیلی دوستشان دارم) تا جایی که میشود در دفترم  نقاشی میکشم و تا حالا هم روی دیوار و مبل و جایی غیر از دفترم نقاشی نکشیدم و  در دهانم هم نبردم تا بعدا ببینم چی پیش میاد پ.ن: این پاستل ها مناسب برای ١ سال به بالا میباشد ...
8 آبان 1391

کاردستی

نه تنها خودم خیلی متفاوت تر از قبل شدم ،بازیهایم هم دارند متفاوت میشوند ،کم کم دارم یاد میگیرم که لزومی ندارد که هر وقت من میخواهم بازی کنم مامان یا بابا هم کنار باشند میشود از دور هم نظاره گر من باشند! یکی از بازیهای جدید من درست کردن کاردستی با روزنامه  هست مثلا موشک ،قایق یا قطار درست میکنم کلا من درست کردن قطار رو خیلی دوست دارم حالا با هر وسیله ای! به این ترتیب شروع میکنیم کمی رو مبلی را به هم میزنیم و یک برگه روزنامه را برمیداریم بعد روزنامه را تا جایی که میشود خرد میکنیم و در مرحله بعد همه جا را پر از روزنامه میکنیم حتی روی سرتان را  ! و در آخر خودتان هم نمیدانید چکار کنید با این همه هنر ! ...
8 آبان 1391

سفر ...

این سفر هم به دلیل مسابقه شنای مامان اتفاق افتاد ،که البته باز هم مامان اول شد سفر با خواب  من شروع شد ،بیشتر راه  خواب بودم بعد هم رسیدیم به مقصد و من دیگه دست از پا نمی شناختم تا جایی که دوست داشتم دریا را به نام خودم بزنم! بعد هم کمی خاک کاکی (خاک بازی )کردم ،البته به دلیل وسواسی که دارم کفشم را از پایم در نیاوردم و روی شنها هم ننشستم! کمی هم  برای دریا قیافه گرفتم ،آخه فکر میکنه خیلی بزگه (بزرگه) و عکسهایی هم در محوطه گرفتم سوار مجسمه اسب هم شدم ،اخه از اسب واقعی کمی میترسیدم البته از همین مجسمه هم   میترسیدم مقداری هم کاردستی درست کردم که این الان یک قطار است ...
6 آبان 1391
1